تبليغاتX
دوسش دارم خیلی

دوسش دارم خیلی

حاطرات تلخ و شیرین

سلام من به یه سری دلایل امنیتی دیگه اینجا مطلب نمیزنم حالا میگم چرا این خانومی گلم وبلاگمو پیدا کرده گیر میده که اینا کین هی میان نظر میدنو شمارتو میخوانو اینا منم واسش توضیح دادم اما اون هرچه بیشتر ازم خواست که این وبلاگ به قوله بچه ها جمع کنم منم که نمیتونم نه بگم البته فکر نکنین زن ذلیلم ولی خوب دیگه اگر باره گران بودم رفتم اگرم نا مهربون بودم در رفتماز همه کسایی که اذیتشون کردم عذر میخوام حلالم کنین اگه کاره ضروری باهام داشتین به این ای دی آف بدین nimaonnet@yahoo.com خداحافظ واسه همیشه ............
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:57 توسط Nim Nima| |


سلام بازم بعد مدتها اومدم یه سر به این وبلاگ بزنم خودم که خیلی ازش بدم میاد چون حوصلشو ندارم اما هی تو نظرات خصوصی میدن که بنویسم منم میخوام امروز از مسافرتی که رفتم بگم خیلی خوش گذشت البته همیشه این یه جای به خصوص که بهش تعلق خاطر دارم بهم خوش میگذره یه سری دوستای جدیدم پیدا کردم وارده یه سری جریانای جالبم شدم که حالا بماند راستی چقدرم دلم واسه خانومیم تنگ شده بود جاش خیلی خالی بود اگه اون بود سر این جریانایی که میگم خیلی میتونست کمکم کنه چون من واسطه یه امر خیر شدم که من دیگه ازش بی خبرم چون برگشتم. دیگه خسته شدم برم تا یه مدت نامعلوم مثه همیشه بابای
نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:55 توسط Nim Nima| |


سلام بازم مثه همیشه اومدم یه پست همین جوری بنویسمو بگم که دارم میرم مسافرت چون  این چن وقت ذهنم خیلی درگیر بوده احساس میکنم به یه سفر نیاز دارم اما مشکلی که اینجا هستش خانومیمه که مجبورم دو سه هفته ازش بی خبر باشم  نمی دونم این سری دلم براش تنگ میشه اصلا یا نه درضمن نمیگم کجا میرم فقط درهمین حد بدونین که اونجا رو خیلی دوس دارم چون شهر مادرمه اونجا  ازهمه کسانی که به صورت خصوصی  نظر میدن عذر میخام که نمیتونم نظراتشونو جواب بدم از لیدا و رویا وملیکای عزیزم که شمارمو خواستن عذر میخام چون من شمارمو به کسی نمیدم  فعلا.. مثه همیشه بابای در ضمن مهناز عزیز اوله اسمش سین داره...اون کسی که پرسیدی

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 19:22 توسط Nim Nima| |


سلام میگم دوباره من اومدم یه پست بنویسم نمیدونم چرا بعضی از بچه براشون مهمه منو بیشتر بشناسن گفتن یکم از خودت بگونمیدونم این چه دردی از من و بقیه دوا میکنه منم گفتم تا حوصله دارم یکم بگم از خودم همینجوری فقط خواهشا نظر خصوصی ندین چون اصلا نمیخونمش هرچی دوست دارین تو همین قسمت نظرات بگین پیشنهاد تبادل لینکم ندین چون من شرمنده میشم اصلا حوصله کار با بلاگفا رو ندارم همین مطلبارم به زور میزنم تو وبلاگ.من نیما هستم 21 سالمه متولد خردادم .نمیگم اهل کجام و کدوم دانشگاه درس میخونم چون تابلو میشه فقط میگم که شیمی میخونم میگن خوشتیپم من خودم نظرم اصلا این نیست.یه آدم خیلی مغرورم که فقط با یه نفر هیچی غرور نداشتم که اونم پشیمون شدم یکم خصوصیت دیگم اینه که خیلی زود عصبانی میشم...پرسپولیسیم خیلی شدید بیشتر بازیهای پرسپولیسو قبلا میرفتم میدیدم عاشق موسیقیم از صدای شادمهروافشین و شهریارتو اونوریا خوشم میاد از اینوریام یکم از محسن چاووشی خوشم میاد تو خارجیام از التون جان و انریکه اگلسیاس.در ضمن آهنگی که الان خیلی گوش میکنم عادت شادمهر عقیلیه.راستی از ساسی مانکنو دارو دستش متنفرم تو رپ خونا یاس از همه سر تره.من از یه دختر خانومی که همکلاسیم بود خوشم اومد بهش پیشنهاد ازدواج دادم این وبلاگم به خاطر اون زدم الانم رابطم با اون دختر خانوم سرد شده یکم دپرسم اما هنوزم اون گزینه اولم واسه ازدواجه .در ضمن اصلا اهل رابطه دوستی با هیچ دختری نیستمو نبودم سر این جریان خودمم مجبورم اگه نه یه لحظه ام این رابطرو قبول نمیکردم نه به خاطر مسائل دینیو مذهبی بلکه این از عقاید شخصیمه که این کار یه کاره عبثو بیهودس این پستم خیلی طولانی شد اصلا از بیوگرافی نوشتن خوشم نمیاد بلدم نیستم اینم به خاطر بچه ها نوشتم فعلا بابای اگه وبلاگم مزخرفه خودم میدونم لازم نکرده شما بگید.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 0:31 توسط Nim Nima| |


سلام وای خیلی وقته آپ نکردم چون پیر شدم انرژی ندارم 2ماه شده همه چی واسم سخت شده حتی نفس کشیدن هیچکیم نیست منو یکم درک کنه حتی اون کسیم که یه زمانی اینقدر دوسش داشتم بهش میگفتم حانومی ههه خانومی چه خانومی؟ ما از همدیگه خسته شدیم من بیشتر از اون اونم از رفتارم اینو فهمیده خیلیا که نیتشون خوبه و رابطشون الکی نیست پای هم وا میسن تا بلاخره تقی به توقی بخوره بهم برسن ولی ما مشکلمون خودمونیم نمیتونیم رفتارای همو تحمل کنیم یادش بخیر روزای اول چقدر انرژی داشتم با هر دوستت دارمی که بهم میگفتیم تمام تنمون مور مور میشد اما الان فقط دعوا درگیری ریشه عشقمون داره میخشکه خودمونم دلیلشو نمیدونیم اصلا مثه گذشته نمیتونیم رفتارای همو پیشبینی کنیم اصلا نمیتونیم بفهمیم که آیا دوست داشتنی بینمون مونده یا این آخرا فقط داریم خودمونو گول میزنیم من دوست ندارم اونهمه عشق تلف بشه اونهمه شوق اونهمه دوست داشتن. ما خودمونم بکشیم شرقی هستیمو شرقیهام که روح لطیفی دارنو تحمل شکست تو رابطه و عشقو ندارن البته ما شکست نخوردیم بلکه هردومون تو یه مبارزه شخصی همدیگرو شکست دادیم .عشق ههه کدوم عشق مگه چیزی به اسم دوست داشتن یا عشقم هست نمیدونم هست یا نه!!!.اعتقاداتمم ضعیف شده اینقدر ضعیف که خودمم از خودم بدم میاد چه برسه به خدا.چقدر منفی ببخشید همونطور که گفتم من اینجا دفترچه خاطراتمه خیلیم مسخره س من 2ماه توش ننوشتم ولی سعی میکنم لاقل هفته ای یه بار یا دوبار مطلب بزارم میدونم رو اعصابتون قدم زدم منو ببخشین هرکس این مطلبو خوند مشمول الضمه اس واسم دعا نکنه. چقدر حرف مفت ببخشید تورو خدا بابای.

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:10 توسط Nim Nima| |


سلام من دوباره اومدم ولی اینبار خیلی طول کشید درسا خیلی سنگین شده دوباره نزدیک امتحانا شده منم که شب امتحانیم با این تفاوت که این سری لاقل میخوام یه دور کتابا رو نگا کرده باشم خانوممم سخت مشغول خوندنه اونم 17 واحد درس تخصصیم داره دیگه وای به حالش باز من بهترم.تو این مدت هفته ای 2یا 3بار میدیدمش خوب بود مامانیشم یه مدت خونه نبود دیگه راحتتر میشد بیرون ببینمش فقط یه بار نزدیک بود یه ماموره نزدیکای دانشگاه بگیرتمون که با مکافات از دستش خلاص شدیم بیچاره خانومیم اینقدر ترسیده بود که نگو داشت قاطی میکرد.از آخرین پستم یه ماهی میگذره خیلی بده که اینقدر دیر به دیر اینجا مینویسم ولی خوب اگه مطلبای اولمو کسی دیده باشه گفتم که فقط واسه خودم مینویسم اینجا تا پست بعدی که معلوم نیست کی باشه بابای.راستی واسم دعا کنین.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:25 توسط Nim Nima| |


سلام خوبه این سری آپم یه خرده زود شد بدجوری تو این مدت دلم گرفته حوصله هیچ کاریو ندارم خسته شدم همش به تقدیر فکر میکنم مگه نمیگن آدم هرچزی رو که بهش فکر کنه وبخواد بهش میرسه من این موضوع امیدوارم میکنه خیلی به خانومیم وابسته شدم ولی به خدا خیلی می ترسم که اگه یه روز از دست بدمش چکار کنم ترس خیلی بزرگیه روز 31 فروردین همون روزیه که رفتم واسه اولین بار باهاش حرف زدم یک سال گذشت و یه چیز جالب بگم تو این 365 روز شاید 100 بار دعوامون شد ولی فقط کلا 32 ساعت شد که باهم حرف نزدیم من میخوام واسه بدست آوردنش خیلی کارا بکنم اما هیچکی باهام موافق نیست تک و تنها این وسط موندم با یه کوهی از مشکلات بعضی وقتا میگم همه چیرو ول کنم بزارم برم از شر همه راحت شم اما دلبستگیهام نمیذاره چه پست غمگینی شد ببخشید ولی این بهترین حالتش بود یاد 31 فروردین بخیر انگار همین دیروز بود که خدا اونو بهم داد اما نمیدونم واسم نگهش میداره یا فقط خواست نیمه گمشدمو بهم نشون بده که حسرت به دل بمونم خدایا کرمتو شکر هرکاری دوست داشتی به سر ما بیار چون ما بندتیم ولی به خودت قسم تحمل سختی زیاد رو دیگه ندارم خیلی خستم خیلییییییییی

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:59 توسط Nim Nima| |


سلام میگم به همه ی دوستان بعد چند مدت اومدم که وبلاگ روآپ کنم میدونم خیلی گذشته از پست آخرم امیدوارم تعطیلات خوبی رو پشت سر گذاشته باشین من که جای دوری نرفتم همین شهرای اطراف یه خرده چرخیدیم خانومم همینطور اونام واسشون مهمون اومده بود دیگه نشدش جایی برن فقط دوبارم شد که همدیگرو ببینیم نه بیشتر خیلی دلم واسش تنگ شده بود ولی مثه همیشه بهش نگفتم روز شنبه بود که مثه همیشه باهم دانشگاه رفتیم خیلی خوب بود بعد این همه مدت دیدنش آرومم کرد خودش هنوزم نمیدونه چقدر دوسش دارم دیگه پرحرفی نکنم سعی میکنم یه خرده بیشتر آپ کنم ببخشید اگه کسایی که میان وبلاگو میبینن حالشون بهم میخوره خوب آخه اینجا واسه دله خودم مینویسم فعلا تا بعدا

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:46 توسط Nim Nima| |


سلام من دوباره بعد مدتها اومدم یه خرده سرم خلوت شده هر سال عید خیلی شارژم ولی امسال به یه دلایلی نه زیاد آخه از یه چیزی می ترسم هروقتم از یه چیزی ترسیدم به سرم اومده نمیدونم چرا.ولی خب از خدا می خوام که آرزوی منو که بودن کنار خانومیمه یه سال عید دور سفره هفت سین برام براورده کنه می دونم من بنده خیلی خوبی براش نیستم ولی خب از اینم مطمئنم که کمکمون میکنه به خدا این روزا خیلی دلم گرفته سال 87 سال خوبی بود واسم چون نیمه ی گم شدمو پیدا کردم ولی روزای بدشم کم نبود.از خدا میخوام سال 88 سال پربرکتی واسه همه ی ما باشه پراز پیروزی پرازعشقوعلاقه ای که دروغین نباشه پر از احساس می دونم که اگه ما بخوایمو اراده کنیم میشه شمام مثه من اینو از خود خدا بخواین که سال 87 اگه کاری کردیم که احتیاج به گذشت خدا داره مارو ببخشه تا امسال از سالای سیاه عمرمون نباشه .خدا کنه همه کسا یی که همو دوست دارن بهم برسن منو خانومیمم همینطور خیلی خیلی پر حرفی کردم ببخشید نوروزتون مبارک سال فوق العاده ای پر از موفقیت در انتظارتون باشه به حق آقا امام زمان(عج).

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 23:20 توسط Nim Nima| |


سلام من دوباره بعد مدتها اومدم خیلی حالمم گرفتس نمیدونم چرا البته میدونم ولی خوب یه جورایی عادت کردم هرکی ازم میپرسه چه مرگته میگم نمیدونم چرا این ترمم وقتی دیگه نمره هارو اعلام کردن 2تا از استادا که قرار بود قبولم کنن دوباره انداختن منو حالمو گرفتن این همه اطمینان داشتم قبولم همش شد باد هوا.ولی خانومیم قبول شد اصلا دخترا همشون همینطورن هرجور شده درسشونو خوب میخونن از اینشون خیلی خوشم میاد ولی ما پسرا تا درگیر یه چیزی میشیم همه ی زندگی روزمره مون فراموشمون میشه .تو این مدت یه خرده کم حوصلم شدم ولی هرچی به عید نزدیک بشیم شاید حالم بهتر شه دیگه دارم پر حرفی میکنم پس بهتره دوباره گورمو گم کنم برم فعلا تا بعدا.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 22:45 توسط Nim Nima| |